پایان کتاب
و در پایان کتابی که به من دادی نوشتم
و شاید این اخرین باری باشد که نمی بینم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:55 توسط علیرضا |
قدم گذاشتن بر روی ....

در ابتدای کتابی که به من دادی نوشتم
بیاد بیاور امروز را
قدم زدن بر روی گسترده ای از لطافت
نفس کشیدن در کنار آواز پرندگان آزاد
شاید این تمام چیزی باشد که از زندگی به ما می رسد
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 2:5 توسط علیرضا |
مسافر کویر...
خسته ام از اين كوير اين كوير كور و پير
اين هبوط بي دليل اين سقوط ناگزير
اسمان بي هدف بادهاي بي طرف
ابرهاي سربه راه بيدهاي سربه زير
اي نظاره ي شگفت!اي نگاه ناگهان!
اي هماره در نظر،اي هنوز بي نظير!
ايه ايه ات صريح،سوره سوره ات فصيح!
مثل خطي از هبوط،مثل سطري از كوير
مثل شعر ناگهان،مثل گريه بي امان
مثل لحظه هاي وحي،اجتناب ناپذير...
اي مسافر غريب ،در ديار خويشتن
باتو اشنا شدم،باتو در همين مسير!
از كوير سوت و كور،تامرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور!ديدمت ولي چه دير...
اين تويي در ان طرف،پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف،پشت ميله ها اسير
دست خسته ي مرا،مثل كودكي بگير
باخودت مرا ببر!خسته ام از اين كوير!
شعر از قیصرامین پور
منبع:وبلاگ دیوار بی حصار(http://5hh.blogfa.com/)
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 17:56 توسط علیرضا |
مطلبی برای نوشتن
چند مدتی است موضوعی برای نوشتن در ذهن نمی یاد. اما همین حالا به ذهنم رسید خوب این هم مطلبی است برای نوشتن.
دیشب فیلمی از شون پن دیدم با نامWeight of water. بدی نبود.
چند وقتی به هیچ چیز فکر نمی کنم. شاید همین هم خودش دلیلی باشه برای فکر کردن
شب جمعه قبل تنها بودم. هر کدوم از دوستام سرشون شلوغ بود و نمی تونستن بیان با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم. رفتم سر محل یه پیتزا گرفتم و برگشتم خونه. پسر خاله ام بهم پیامک داد شبکه سه رو ببینم. برنامه رو به فردا، مناظره بود . یکم دیدم خسته شدم، تلویزیون رو خاموش کردم شروع کردم به خوردن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:57 توسط علیرضا |
چه نیازی است به....
امروز در مجموع یک دقیقه از صحنه راهپیمایی عده ایی از مردم در حمایت از ولایت فقیه رو دیدم تو صدای امریکاهم صحنه پخش کیک و ساندیس بین انها رو
با خودم فکر کردم ما چه نیازی داریم به انها؟
کوششی که سراسر شعور است و شور
حرکتی که هر قدمش فکری است نو
راهی که هر منزلش چراغی است دیگر
ندایی که هر ترانه اش نمادی است از انسان
انسانی که خود، خدا شده است، ازاد، رها، بی نهایت،
و در این فکر که:
ادمیت چگونه است بدون گناه و گناه چیست؟ نافرمانی ،نا فرمانی در برابر یک قدرت
حسین چگونه است بدون ازادگی
و علی چگونه است بدون تنهایی
و زندگی چگونه است بدون زندگی
و ما را چه نیاز به خمودگی، چه نیاز به رخوت، چه نیازی است به اجبار، چه نیازی است به دین، چه نیازی است به چوپان
و چگونه است پیامبران چوپان بوده اند
و اما.....
این بار مبارزه برای زندگی است نه شهادت
بودن نه مردن
رفتن و نه ماندن
زندگی نهایت هدف است، زنده بودن، جاودانه ماندن، سبز شدن ،روییدن، جوانه زدن، رشد کردن، زاییدن و رشد دادن
رسیدن از خود به خود
و چقدر زیباست زندگی
و زندگی رود است
جاری ، زلال، پر خروش، طرب ناک، اهنگین
و.... رود را چه نیازی به مرداب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 12:11 توسط علیرضا |
عاشورا
عاشورای سبز رنگ خون گرفت
در سوگ شهدای روز عاشورا، تهران

+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 18:41 توسط علیرضا |
می خواهم اشکهام دریایی شود تا فرعون زمان در ان غرق شود
امروز خاله ام رفته بود طرفهای مسجد سید برای اینکه بتونه تو مراسم سالگرد ایت الله منتظری شرکت کنه و خوب معلوم بود که اونجا درگیری میشه خلاصه یکی از اون فاطمه کوماندو ها تو صورتش اسپری فلفل پاشیده بود و خوب سوزش چشم عزیز بکنار و آسم هم داره و خلاصه اونجا کلی گریه کرده و امروز کلی حالش بد بود جالب اینکه یکی اونجا پرسیده برا چی گریه می کنی گفته بود می خواهم اشکهام دریایی شود تا فرعون زمان در ان غرق شود. بهش گفتم اخه خاله تو چرا میری ما که هستیم بهم گفت من تا میرم بیرون به این نیت میرم که ممکنه روز اخره عمرم باشه....
من دیگه هیچ چیز نگفتم.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:37 توسط علیرضا |
او زنده است
دیروز در مراسم ایت الله منتظری در قم شرکت کردم واقعا ملت دمشون گرم با خودم فکر کردم او کسی بود که چگونه زیستنش را خود انتخاب کرد و مردم چگونه بعد از مرگ همان زیستن شجاعانه را زنده کردند.
یادش گرامی روحش شاد
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:39 توسط علیرضا |
پیر سبز در گذشت
سبز ترین پیر
پیرترین سبز
از میان ما رفت
در قلب ما نشست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:50 توسط علیرضا |
مموتی از کپنهاک تا خانه ما
امشب مطابق معمول داشتم اخبار ورزشی میدیم از رسانه غیر ملی که یهو دیدم یه چوب دراز از تلویزیون زد بیرون و نزدیک بود بزنه چشم و چارمون را کور کنه. خلاصه ما که از تعجب داشتم شاخ در می اوردم که چه نسبتی است بین این احوالات و اخبار ورزشی.عادت داشتم وقتی این رسانه را میدیدم یه دستی پشت گوشم بکشم ببینم مخملی هست یا نه از بس اینا یه طوری برنامه پخش میکنه که ادم همیشه باید مراقب باشه و پشت گوشش را چک کنه و گرنه یکهو جو گیر میشه و میره تو اظاهرات میلیاردی دفاع از حریم صدارت و عدالت و و لایت مش قربون. بگذریم با خودم گفتم صبح هم که نیست که بگم پینوکیو پخش می کنند برای دفعه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰و دوباره بنده خدا یه دروغ بی خطر گفته حالا دماغش دراز شده. خلاصه کاشف به عمل اومدمموتی که الحق و النصاف باید بهش صد باریکلا گفت از همه هنر که من موندم چرا هنوز تو سیرک استخدام نشده داره تو کپنهاک مصاحبه متبوعاتی (میدونم مطبوعاتیه ام بخونید متبوع اتی اخه از بس دوست داره حیوونی و متبوعشه ) می کنه و خلاصه از بس دروغ گفته و سوژه خنده داده دست مردم دماغش از کپنهاک بزرک شده اومده ایران اومده شبکه یک بعد تو شبکه یک هم جا نبوده صاف اومده شبکه خبر(اینجا ها مصاحبه دماغ از دستش در رفته) و زده از شیشه تلویزیون خونه ما بیرون. اما خداییش یه حرف راست زده ما فقیر گشنه نداریم چون دربه درا همشون مردن و خوب ادم مرده هم که گشنگی می فهمه یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه حالا علی مونده و حوضش و مونده این همه لشگر که امده را کجا جا بده
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:30 توسط علیرضا |
نمی دانم چرا باید بنویسم
نمی دانم چرا بنویسم اما می نویسم
دیشب موضوعی توجه منو جلب کرد
در google حرف س را زدم اگه دیده باشید معمولا یک سری کلمه پیشنهادی میده که معمولا با توجه به تعداد جستجوی آن کلمه مرتب میشه
یادمه تا همین 6 ماه پیش هر وقت حرف س را می زدم سریع لغاتی مانند سکس، سکس ایرانی، سکس خارجی و تا 10 تا لغت اول همینا بود
یا اگه سا را می نوشتی با لغاتی مانند سایت سکسی، ........روبرو می شدیم اما حالا خودتون این حروف را امتحان کنید.نتیجه بسیار جالب است. برای من که این گونه بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:7 توسط علیرضا |
من مجید توکلی هستم
مرا می شناسید؟

من مجید توکلی هستم.
بدانید دختران این سرزمین مایه افتخار و پناه ما هستند پس چه باک که در دامان ایشان بزرگ شویم. انچه در نظر ما محترم است ازادگی است
تن ادمی شریف است به جان ادمیت
نه همین لباس ..............
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:47 توسط علیرضا |
ندای من
بخوان بخوان بخوان
بمان بمان بمان
بگو بگو بگو
به گوش من به گوش من به گوش من
ترانه ایی ترانه ایی ترانه ایی
نگر، نگر نگار من
به چشم من به چشم من به چشم من
به گریه ام به گریه ام به گریه ام
به خنده ام به خنده ام به خنده ام
بیا بیا ،بیا
قدم قدم ، گام به گام و پا به پا
به زندگی به زندگی به زندگی
به خواب من به خواب من به خواب من
ندای من ندای من ندای من
تقدیم به مادر ندا
بر گرفته از ذهن هفت کویر سبز
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:39 توسط علیرضا |
16 اذر
فردا ۱۶ اذر است
فردا را چشم در راهم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 12:55 توسط علیرضا |
یاد ایام لیسانس
نمره ارتعاشاتم افتضاح شده حالم اصلا خوب نیست دوباره یاد دوران لیسانس افتادم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:46 توسط علیرضا |